X
تبلیغات
ردپای خدا

 
 
خوشبختی بر سه ستون استواراست

 

فراموش کردن تلخی های دیروز

 

غنیمت شمردن شیرینی های امروز

 

امیدواری به فرصت های فردا



چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 |

 
 
دلیری

 

بهایی است که

 

زندگی برای بخشیدن آرامش

 

درخواست می کند



چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 |

 
 
شجاعت می خواهد

 

وفادار احساسی باشی

 

که میدانستی شکست می دهد......

 

روزی نفسهایت را



چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 |

 
 
دل آدم .......

 

 

گاهي چه گرم ميشه

 

به يه "دلخوشي كوچيك"

 

به يه "هستم "

 

به يه "كجايي؟ "

 

به يه "خوبي؟ "

 

به يه "حضور"

 

به يه "سلام"

 

به اينكه حواسم بهت هست



پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 |

 
 
باغصه نشو همدم

 

سنت شکن خود باش

 

آزاد ترین فردی

 

وقتی که نگی

 

ای کاش ......!



پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 |

 
 
خدایا......!

 

 

تنها نگذار دلی راکه

 

هیچ کسی دردش را

 

نمی فهمد......!



سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 |

 
 
خدایا....!

من و ببخش اگر همیشه

 

به فکر رضای همه ی هیچ ها هستم

 

ولی به فکر رضا تو که همه هستی

 

 نیستم .....!



سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 |

 
 
خدایا!

 

 

به من توفیق تلاش درشکست

 

صبر درنومیدی

 

رفتن بی همراه

 

فداکاری در سکوت

 

دین بی دنیا

 

خدمت بی نان

 

ایمان بی ریا

 

خوبی بی نمود

 

عشق بی هوس

 

تنهایی در انبوه جمعیت

 

دوست داشتن بدون  آنکه دوست بداند

 

روزی کن..........!



سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 |

 
 
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااا.......

 

 

 

 مثل یک پرنده گم شده بی آشیون

 

 

بی تو پرزندن به سرزمین تشویش و جنون

 

 

پرپرواز من و شکسته زخم بی کسی

 

 

پس فرشته نجاتم کی به دادم می رسی؟

 

 



چهارشنبه هفتم اسفند 1392 |

 
 
چیه دلم گرفتی ؟

 

واسه چی داری گریه می کنی ؟

 

چیه دلم شکستی؟

 

واسه کی داری گریه می کنی ؟

 

چیه دلم غریبی ؟

 

چی دیدی داری گریه می کنی؟

 

می گی گذاشته رفته  اونی که مثل نفس تو بود

 

می گی دلت و شکسته اونی که همه کس تو بود

 

می گی دیدی نمونده پای همه حرفایی که زده بود

 

دل من...!

 

میدونم داری دیونه میشی اما باز بی خیالش

 

دل من...!

 

میدونم داری ویرونه میش اما باز بی خیالش

 

بابا بی خیالش...!

 

بابا بی خیالش...!



چهارشنبه هفتم اسفند 1392 |

 
 

به پشت سرم نگاه ميكنم شايد

 

هنوز كسي مرا دوست داشته باشد

 

اما افسوس ...!

 

همه كاسه آب بدست ،

 

منتظر رفتن من هستند...!

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 |

 
 

قلب من به تيغ كساني زخم برداشت 

 

كه از آنها انتظار محبت داشتم 

 

نه فراموشي ....!



یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 |

 
 

چه دنياي ساكتي...!

 

ديگر تپش قلبها غوغا نمي كند

 

بي گمان همه را شكسته اند...!



یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 |

 
 

كاش مي آمدي و آخرين شاهكار زندگي را مي ديدي..

 

مجسمه اي با چشماني باز، خيره به دور دست ‍؛

 

شايد شرق..

 

شايد غرب..

 

مبهوت يك شكست..

 

مغلوب يك اتفاق ...

 

مفعول يك تاوان...

 

خرده هايش را باد مي برد..!

 

و او فقط خاطراتش را محكم بغل گرفته

 

بيا...!

 

بياآخرين شاهكار را ببين

 

مجسمه اي به نام من!!!؟      



سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 |

 
 
 

جاری نمی شود غزل ِ بی قراری ام
خشکیده است تاب و تب ِ چشمه ساری ام
دریا شدن بهانه ی مرگی است ناگهان ....
وقتی نمی رسد به دلت آبشاری ام
با هر تپش به سینه ی پاییز می روم
با هر تپش شکسته غرور اناری ام
از روی طاق حوصله ی من به روی خاک
افتاده است قاب ِدل ِ از تو عاری ام
هرکس رسید هرچه دلش خواست را نوشت
هی زخم پشت زخم پُر از یادگاری ام
تنها ترین ستاره ی دنباله دار "من"
تنها سیاه چاله تو و کج مداری ام
گاهی بکش به سمت خودت طالع مرا
گاهی من از وجود خودم هم فراری ام


چهارشنبه نهم بهمن 1392 |

 
 
 

اینگونه هجران می زند بر ریشه هایم نیشتر
شاید سزا باشد ولی تابش ندارم بیشتر
باری امانت می کشم نادم ز فال و قرعه ام
بار از سر دوشم بکن طاقت ندارم بیشتر
عشقم ز آغازش نبود آسان ولی باز این میان
هنگامه حیران می شد و مشکل ز مشکل بیشتر
باید زلیخا می شدی تیر فراقت می زدند
ورنه بر ای آسودگان یوسف ز یوسف بیشتر
میخانه ای بود این میان آنجا دلی جا مانده بود
ورنه در این کوی و گذر ساقی ز ساقی بیشتر



چهارشنبه نهم بهمن 1392 |

 
 
آیه‌های اشکِ من تفسیر می‌شد، بد نبود
دل اگر از غصّه خوردن سیر می‌شد، بد نبود
من خرابم! گفته‌ام ساقی بریزد باده‌ای
این خرابی‌ها کمی تعمیر می‌شد، بد نبود!
عقلِ من با عشقِ تو درگیر شد؛ دیوانه‌ام
عقلِ تو با عشقِ من، درگیر می‌شد، بد نبود
چون غلافی کهنه‌ام؛ تا کِی نمردن... زندگی؟
قسمت‌ام یک بوسه‌ی شمشیر می‌شد، بد نبود
خواب دیدم یوسف‌ام اما زلیخا سیرتم
خواب‌ها روزی اگر تعبیر می‌شد، بد نبود
عشق؛ این مجنون که لیلا را جنون آموخته ست
مثل یک دیوانه در زنجیر می‌شد، بد نبود
تو نمی‌مانی... نه! می‌مانی... نمی‌مانی... اگر
زودهایت، دیرِ دیرِ دیر می‌شد، بد نبود
می‌روی؟ باشد! برو! ... امّا بدان شاید اگر
این "تو"، این "من"، "ما"ی عالم‌گیر می‌شد، بد نبود



چهارشنبه نهم بهمن 1392 |

 
 
خدایا....!

 

سرد این پایین از اون بالا "تماشا" کن!

 

اگه میشه فقظ گاهی خودت قلب من و "ها" کن!

 

خدایا....!

 

سرده این پایین ببین دستامو می لرزه ...!

 

دیگه همه دنیا به این دوری نمی ارزه!

 

خدایا ....!

 

وقت برگشت یه کم با من مدارا کن!

 

شنيدم گرمه آغوشت اگه ميشه منم جاكن...!



یکشنبه ششم بهمن 1392 |

 
 
و اما............!

 

اي عشق..........!

 

همان وقت هم كه براي اولين بار

 

درخانه دلم را كوفتي

 

پير شده بودم

 

زيرا طوفان غم بناي زندگيم را 

 

نابود كرده بود..........!

 



شنبه پنجم بهمن 1392 |

 
 
"من........."

 

تمام هستيم رادر نبرد باسرنوشت آتش زدم

 

درتهاجم بازمان گشتم

 

من بهار عشق راديدم ولي باورنكردم

 

يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم

 

من زمقصدها پي مقصودهاي پوج افتادم

 

تا تمام خوب ها رفتند و خوبي ماند دريادم

 

من به عشق منتظر بودن

 

همه صبرو قرارم رفت

 

بهارم رفت

 

عشقم مرد

 

يارم رفت



شنبه پنجم بهمن 1392 |

 
 
خدایا....!

 

 

بابت هرشبی که بی شکر سربربالین گذاشتم

 

 

بابت هرصبحی که بی سلام به تو آغاز کردم

 

 

بابت لحظات شادی که به یادت نبودم

 

 

بابت هرگزه که به دست تو باز شد و من به شانس

 

 

نسبت دادم

 

 

"مراببخش" و کمکم کن که بفهمم!

 



پنجشنبه سوم بهمن 1392 |

 
 
پيرمرد از صداي خرو پف هرشب پيرزن شكايت داشت

 

اما پيرزن هرگز نمي پذيرفت

 

شبي پيرمرد آن صدارا ضبط كرد كه صبح حرف خودش را ثابت كند

 

اما صبح پيرزن هرگز از خواب بيدار نشد و آن صداي ضبط شده

 

لالايي هر شب پيرمرد شد.....!



سه شنبه یکم بهمن 1392 |

 
 
نگران فردايت نباش!

 

ما اولين بار است بندگي مي كنيم

 

ولي او قرن هاست كه خدايي مي كند

 

اعتماد كن به خداييش.......!



سه شنبه یکم بهمن 1392 |

 
 
ازخداپرسيدم ؟

 

چطور ميتوان بهتر زندگي كرد؟

 

گفت : گذشته ت  را بدون هيچ تاسفي  بپذير

 

بااعتماد زمان حال را بگذران

 

وبدون ترس براي آينده آماده شو

 

ايمان را نگهدارو ترس را به گوشه اي بيانداز

 

شكهايت را باور نكن و هيچگاه به باورهايت شك نكن

 

زندگي شگفت انگيز است

 

فقط اگر بداني "خدا" باتوست



دوشنبه سی ام دی 1392 |

 
 
خدايا....!

 

دستم رابگير....

 

بدون تو تمام دنيارا هم كه داشته باشم

 

"تهي" دستم

 



دوشنبه سی ام دی 1392 |

 
 
درهیاهوی زندگی دریافتم:

 

چه دویدنهایی که فقط پاهایم را ازمن گرفت

 

درحالی که گویی ایستاده بودم!

 

چه غصه هایی که فقط سپیدی مویم را حاصل شد

 

درحالی که قصه ای کودکانه بیش نبود!

 

دریافتم :

 

کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نه نمیشود

 

به همین سادگی....!

 

کاش غصه نمی خوردم بجایش فقط اورا نگه میداشتم

 

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااایا واقعا دوستت دارم

 



سه شنبه هفدهم دی 1392 |

 
 
لبخند زدن ....!

خیلی راحت تر....

تا بخوای به همه توضیح بدی

چرا حالت خوب نیست....

 



یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 |

 
 
این روزها ...!

 

آب و هوای دلم آنقدر بارانی ست

 

که رختهای دلتنگیم رافرصتی برای خشک

 

شدن نیست...!



یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 |

 
 
خدایا۰۰۰۰!

 

امروز مهمانم باش

 

به صرف یک قهوه تلخ

 

وقتش رسیده طعم دنیایت رابچشی....!



یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 |

 
 
خدایا....

 

هیچ می دانی که همیشه به موقع به داددلم .....تو می رسی؟

 

انجا که خسته ام ....

 

آنجا که دل شکسته ام ...

 

آنجا که از همه عالم و آدم گسسته ام....

 

همیشه تو همان دستی هستی

 

که می گیری از دلم غبار غم ها را

 

خدایااااااااااااااااااا...................... سپاس...!

 

 



یکشنبه دهم آذر 1392 |

 

گالری عکس بازیگران سینما

کتابخانه الکترونیکی

قالب وبلاگ

گرافیک کامپیوتری opengl